خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنين قفس نه سزای چو من خوش الحانيست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عيان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دريغ و درد که غافل ز کار خويشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکيب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق میآيد
عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پيرهنم
بيا و هستی حافظ ز پيش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
دلم واسه شعر تنگ شده...خیلی وقته چیزی نسرودم...دست خودم نیست...شعر منو تا اوج میبره..روحم رو جلا میده و باعث میشه سرشار بشم از بودن...وقتی قطعه شعری رو میخوم حس میکنم میخوام اونو ببلعم و شعر جزیی از وجودم بشه..یا شایدم من جزیی از شعر!!یه جورایی شعر تمام شعورم رو از خودش سرشار میکنه و به زندگیم مفهوم میده...قشنگترین معنای زندگی رو نشونم میده و باعث طراوت جسم وجانم میشه...کسی که شعر رو نادیده میگیره یا کوچک میشمره در نظرم بزرگیشو از دست میده..نمی دونم چرا اما میزان سواد و آگاهی آدما رو از روی درک شعریشون میسنجم و ادمایی که هیچ درکی از شعر ندارن واسم یه جورایی تحملشون سخته...نه اینکه فکر کنین خودم خیلی عالمم! اما حداقل می تونم بگم که عاشق شعرم همین!
دلم واسه سرودن تنگ شده...اما حتی یک بیت هم نمی تونم بگم...نمی دونم چرا اینجوری شدم؟ منی که ذهنم پر بود از قافیه و ردیف...همه ی توانم رو از دست دادم...دلم گاهی خیلی تنگ میشه واسه اون لحظه های همیشه جاوید...فقط با خاطرات اون لحظه ها پر میشم از احساس شعف...کاش باز هم بتونم...کاش برمی گشتن...تموم لحظه های رفته....
خوبین ایشالله؟ امیدوارم هفته ی خوبی رو آغاز کرده باشین و توی این هفته کلی بهتون خوش بگذره و کلی اتفاقای خوب واستون بیفته...![]()
امروز کلی شارژم...دیشب یه خواب راحت و بی دغدغه داشتم و امروزم یه شنبه ی فوق العاده است...چون یه روز دیگه فرصت بودن پیدا کردم...بودن و لذت بردن از استنشاق اکسیژن وجود...که دوست دارم ریه هامو بارها از این هوا پر و خالی کنم و به خودم این بودن رو یادآوری کنم...که مبادا از سر غفلت این بزرگترین نعمت خداوند رو فراموش کنم!![]()
![]()
![]()
تعطیلات آخر هفته رو رفتیم خونه امید اینا...جاتون خالی خیلی خوش گذشت...راستش خونه امید اینام همیشه خوش میگذره...یه نمایشگاه کتاب زده بودن و رفتیم...اما هیچ کتابی نتونستم بخرم!آخه نمی دونستم از بین همه ی کتابا کدومو انتخاب کنم!! اگه به خودم بود که یه کامیون میگرفتم کل کتابارو بار میزدم میاوردم!!! اما به هر حال خواهرزاده ی امید چندتا کتاب خریده بود که ازش گرفتم و یکیشو خوندم...آی من خوره ی کتاب غیر درسیم!! دوس دارم یه کتابخونه ی تموم نشدنی داشته باشم و کلا بیکار باشم تا خودمو وقف کتاب خوندن کنم!
اما امان از اون درسای مسخره که واسه آدم وقت سر خاروندن هم نمیذارن!!...اگه نصفه این علاقه ای که به کتب غیردرسی دارم رو خرج درسام می کردم الان وضعم خیلی خیلی بهتر از اینا بود!

امروز عصر قراره برم موهامو رنگ کنم....وایییییی اگه بدونین چقدر با خودمو خانواده کلنجار رفتم تا موافقت به عمل اومده که موهامو رنگ کنم!!! من شخصا فکر می کنم دلیل این همه مخالفت ترس از تغییر کردن من بوده!!۱یعنی یه جورایی ملت می ترسن که قیافه ام یه جوری غیر قابل تحمل شه!!
اما خوب ذلیل دیگه شونم اینه که میگن موهات خراب و سفید میشه!!...اما منم گوشم به این حرفا بدهکار نیست و به شدت تصمیم گرفتم حداقل یه بار امتحان کنم...از یه رنگی هم خوشم اومده که عمسشو ریختم رو موبایلم که نشون بدم خانومه واسم این رنگی در بیاره....فقط خدا کنه خوب بشه...آخه خودم هم کم کم دارم به شک می افتم به خدا!!!![]()

راستی این هفته قراره که ۳ تا از دوستای خیلی نزدیک بیان خونمون...خیلی وقته ندیدمشون و این فرصت رو غنیمت شمردم واسه دعوت کردنشون
....اولش می خواستم غذا از بیرون سفارش بدم و خودم کار خاصی انجام ندم...اما با مامانم که مشورت کردن گفتن خودت درست کنی خیلی بهتره...حالا نمی دونم می خوام چیکار کنم...اما احتمالا می خوام لازانیا و ساندویچی که تو ساندویچ میکر درست شده باشه آماده کنم با سالاد و دوغ و نوشابه و ترشی و دسر
...اما مامانم میگفتن اگه یه چیزای دیگه ای هم مثل سالاد ماکارونی یا الویه هم درست کنی بهتره...اما راستش خودم حوصلشو ندارم...بعدم اینکه با دوستام صمیمی هستیم..واقعا دوس ندارم زیاد خودمو اذیت کنم!!!( دعوام نکنین تورو خدا خوب چه کنم یه ذره تنبلم!!!)![]()





خوب دیگه همینا!!وای چقدر حرف زدما...مثلا کلی کار داشتم که امروز انجام بدم...آخه اوضاع خونمون خیلی درهم برهم و نامرتبه...راستی قرار بوده من از خونمون یه عکس بذارم اینجا...باشه در اولین فرصتی که جمع و جورش کردم میذارم!
مراقب خودتون باشین...![]()

به امیدم: دوستت دارم...تا سر حد پرستش...همیشه با من بمان ای هیشه بهترین!

یه سلام داغ داغ تو این روزای داغ زمستونی(اینجا که داغه اونجا رو نمی دونم!) تقدیم به همه ی دوستای گلم و وبلاگ نازم که دلم واسشون کلی تنگ شده بود...![]()
من الان یک عدد سپیده ی خسته و کوفته اما خوشحال و بیکار هستم که نشسته جلوی روتونو داره واسه خودش از اولین ساعات تعطیلات بین ترمش استفاده ی بهینه می کنه و در اصطلاح فنی حالشو می بره!
اول از همه ازتون ممنونم واسه نظرای خوشگلتون...و عذر می خوام که فرصت نشد واستون نظز بذارم یا همه ی پست هایی که تو این مدت گذاشتین رو بخونم...اما کم و بیش از اوضاع و احوال وبلاگاتون مطلع بودم و بدون نظر گذاشتن پست هاتونو می خوندم...به هر حال که قول میدم جبران کنم جیگرا..
وایییی باورم نمیشه که همه امتحانامو پاس میشم!!( البته به این آخریه که امروز دادم که اونم پاس میشم احتمالا اما با نمره ی افتضاح!!
)...اما یه چیزی رو می دونستین؟؟اینکه از درسا و امتحانای این ترممون ۴ تا دیگه مونده که می خوایم اول ترم دیگه امتحانشو بدیم!!
هرچند وقتی بهش فکر می کنم حالم یه جوری میشه اما خوب دیگه زندگیه دیگه باید باهاش کنار بیام یه جوری!!!
امید که میگه سبک امتحانا و برنامتون شبیه بچه های اول دبستانه!
راستم میگه بنده خدا!!!
حالا بیخیال...از درس و امتحان بگذریم که دلم نمیخواد حرفشم بزنم....
تو این همه مدت که نبودم...خیلی کارا انجام دادیم که البته بیشترش مربوط میشه به غر زدن های مکرر بنده و به هم ریختن اعصاب همسرک محترم !
خوب چیکار کنم تو این زمینه استعداد دارم به خدا!!
جاتون خالی بود هر روز به دلیل مسخره ای به امیدک بنده خدا هم گیر دادم و ناراحتش کردم...
فکر کنم وقتی ایام امتحانام میشه خیلی دختر بدی میشم...اما نمی دونم شاید امیدم یه جوری میشه که تو امتحانا باعث به ریختن اعصاب من میشه....خلاصه که حالا دیگه تموم شده...قول میدم از امروز دیگه دختر خوبی شم!
راستی اینترنت وایرلس هم وصل کردیم...
واسه همین کلی روحیه مون شاد شده...خدا پدر و مادر اونی که وایرلس رو اختراع کرد بیامرزه!سرعتش حداقل دو سه برابر این دایال آپ هاست!
دستگاه ورزشی الپتیکال هم خریدیم...نه که خیلی ورزشکاریم و تو پارک و اینا ورزش مس کنیم...و نه که اصلا اینجا خیلی پارک واسه ورزش داره!!!و نه که اصلا امنیتی برای ورزش کردن داره اینجا!! دیدیم به شدت داریم فربه میشیم تصمیم گرفتیم حداقل تو خونه ورزش کنیم...اما نمی دونم لاغر میشیم یا نه!
الانم با امیدکم میخوایم بریم بیرون واسم شلوار و بلوز بخریم...واسه همین دیگه نمی تونم بنویسم...بعدش میام چیزای بیشتری می نویسم و صد البته واسه وبلاگاتون نظر میذارم...
مواظب خودتون باشین...
دلتون شاد![]()

پ.ن به امیدم...خودت می دونی که واسم عزیزترینی...منو ببخش به خاطر اینکه این مدت دختر غرغرویی بودم...ممنون که تحمل کردی و مثل همیشه امید مهربون خودم بودی....دوستت دارم...بیشتر از تمام ستاره های دنیا...

حالم خوبه...حال امیدم خوبه...فقط خسته ام....خیلیییییی زیاد....از سردرد و تهوع دارم می میرم!!! نمی دونستم میگرن دارم! آخه این نشانه ها فقط به سردرد میگرنی میخوره!!...اما زیاد نگرانم نشید...بخوابم خوب میشم...
تو این مدت که اینجا نبودم خیلی کارا انجام دادیم...اونی که از همه بیشتر خوش گذشتم سفر کوتاهمون به ی ز د بود...جاتون خالی خیلی خوش گذشت...با کلی ادم جدید اشنا شدیم و کلی جاهای قشنگی رو دیدیم...عکسم کلی گرفتیم که اگه تونستم میذارم...
دیگه... چند روزه خیلی بد خلق شدم...همش به همه چی گیر میدم و سریع هم گریه می کنم...همش با امید سر چیزای کوچیک کانتکت پیدا می کنیم...نصف بیشترشم به خاطر گیرای الکی منه...
راستش فکر می کنم علتشم زیاد شدن کارام باشه و استرس درسا و استرس شدیدی که یکی از اساتید به ظاهر گرامی گرگ در لباس گوسفندم بهم وارد کرده...روزا تپش قلب شدید پیدا می کنم و سردرد و گیر دادن و قهر و گریه و....
امروزم با اجازتون یه امتحان خفن داشتم که باید واسه پاس شدن از همین امروز دست به دعا بردارم...
یه مریض پارسیل با ۱۰۰۰ بدبختی پیدا کردم اما حوصلم نمیشه واسش کار انجام بدم!!!! همش بدبختو دست به سر می کنم و هی بهش میگم فردا بیا بعد هم کارشو انجام نمیدم!!...به خدا دست خودم نیست...از پروتز یعنی پول ساز ترین قسمت دندونپزشکی متنفرم!!!!!
هفته ی گذشته که هفته ی پژوهش بود بازم مثل پارسال پژوهشگر نمونه شدم...واقعا حقم بود اخه خیلی واسش زحمت کشیده بودم! اما نامردا به جز یه لوح تقدیر خشک و خالی هیچی ندادن بهمون!!!!
امروز از ۷.۵ که رفتم دانشگاه تا ۶ کلاس داشتم...واییییی...اگه بدونین چه حالی دارم!...چقدر واسه امروز عصرم برنامه داشتم از صبح...می خواستم حسابی تلافی این چند روز استرسو در بیارم و خوش بگذرونم...اما حالا حال ندارم از جام جم بخورمو تازه این سردردم مگه میذاره!!!..تازه مگه اینجا جایی واسه تفریح داره؟؟حالا حالم خوبم که بود جایی رو نداشتیم بریم!!...امیدی گفته واسه شام بریم باهم بیرون...اما از وقتی اومدم خونه یه گوشه نشستم و اصلا رفتار خوب و دوستانه ای ندارم...فکر کنم با این رفتارم از بیرون رفتن پشیمونش کنم...
شب یلدا هم دیشب سابی کوفتمون شد...اخه درس داشتم و کلی استرس داشتم و بعدشم یادم نیست چی گفتم که امیدو ناراحت کردم و اونم دیگه تا اخر شب حالش خوب نشد و دمغ بود....
وای خدا...چقدر چیزای بد نوشتم...حالا حتما فکر می کنید افسردگی گرفتم یا مشکل روانی یا خانوادگی دارم!!! ...نه...خیالتون راحت باشه...من بازم شادم...مثل همیشه عاشق و شاد!...اما...فقط خسته ام همین! قول میدم خوب شم...
فقط یه لطفی بهم بکنین....دعا کنین دست از این بداخلاقیم بردارم...باعث عذابه به خدا!!!
مواظب خودتون باشین...قول میدم به زودی بهتون سر بزنم...
التماس دعا![]()
خوشحالم...فردا عیده...اما بیشتر واسه این خوشحالم که فردا ماهگرد ازدواجمونه...۴ ماه گذشته...چقدر این روزا به اون روزا فکر کردم!( شعر شد!!)...جای همگیتون خالی بود...خیلی لحظه های قشنگ و به یاد ماندنی بودن...از اون روزا تا حالا اونقدر نرقصیدم!!دیگه اقواممون رو هم نتونستم ببینم...واسه اینکه درس و دانشگاه فرصت نمیده...
علت به روز کردنم امروز تبریک فردای قشنگمون به عشقک نازم بود...
عزیزم...واسم همیشه عزیزترینی....
عیدت مبارک...و ماهگرد قشنگترین روز زندگیمون!


