باغ زندگی
روزانه های سپیده و امید 
قالب وبلاگ
نويسندگان
بیشتر از ده روز از زمستون گذشته و هنوز آسمون دلش نمیخواد روی زمستونیشو بهمون نشون بده!...یه جورایی با اینکه از برف و سرما خیلی خوشم نمیاد اما نگران خشکسالی سال دیگه هستم...

این روزا مثل گذشته درگیر دانشگاه و بخش و امتحانم... خدارو شکر ماه گذشته کارای مریضام کمتر بود و وقت بیشتری داشتم به خودم و درسای عقب موندم بپردازم...

الان که اینجا نشستم یه کمی استرس دارم و مودم زیاد نرمال نیست..یک هفته س همسری رو ندیدم و با اینکه توی جمع میخندم و میگم زندگی اینجوری خوبه، دوری و دوستی! اما واقعا دلم بودن با اون رو میخواد!!

هفته ی گذشته که یه روز در میون تعطیل بود رو جیم زدم و رفتم خونه م! دو سه رو زهم با همسری رفتیم مسافرت و کلی روحیه مون عوض شد... خدارو شکر میکنم که امسال سرش خلوت تر شده و حداقل آرامش روحی و روانی بیشتری پیدا کرده...وقتی به پارسال و زندگی فوق العاده آشفته مون فکر میکنم حالم گرفته میشه...و خدارو شکر میکنم که روزای به اون سختی تموم شده!

امروز اولین روز سال میلادی جدیده..از ته قلبم آرزو می کنم سال خوبی واسه همه مردم دنیا باشه..و از همه مهمتر هیچکس مریض نباشه و همه بیماران شفا پیدا کنن و همه خنده روی لب هاشون باشه...

 

 

[ جمعه دوازدهم دی 1393 ] [ 0:19 ] [ سپیده ]
زندگی است دیگر...

گاهی به زیبایی و درخشندگی یک روز آفتابی و گاه...تاریک و مه گرفته و ابری...

اما خوبیش به این است که ..

چون میگذرد غمی نیست!

 

 

خداوندا شکرت به خاطر همه ی لحظه های زندگی

 

[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 22:38 ] [ سپیده ]
آخرین روزای تعطیلاتم رو میگذرونم...

واسه خودم کلی تعطیل بودم..از 25 تیر تا حالا...یه جورایی با اینکه عملا هیچ کار خاصی نکردم ولی خیلی خوش گذشت...

یکی از کارای نسبتا مفیدی که کردم این بود که چند تا کتاب خوندم..

دزیره...کمبوجیه و دختر فرعون...نماد گمشده از دن براون...دختر کشیش از جورج اورول...کنیز دربار ملکه و رویای روی تپه که این آخری صرفا یه رمان نیمه عاشقانه بود...اما بقیه شون کتابای خوبی بودن و راضیم از خوندنشون...

راستش خیلی سال بود این همه کتاب نخونده بودم و اصلا وقتشو نداشتم..اما تو این یک ماه تعطیلی دلی از عزا در آوردم...کل دی وی دی های آموزش زبان Extra رو هم نگاه کردم...یه مقدار هم یادگرفتن زبان فرانسوی رو شروع کردم و هر روز سعی میکنم بیشتر یاد بگیرم...

از کارای باقیمونده ی خودمم ...دوتا مقاله ی فارسی نوشتم و یه انگلیسی نیمه کاره که دلم نمیخواد تمومش کنم...یعنی دلم میخواد به شدت تنبلیم میشه...ولی باید هر طور هست تا آخر تعطیلاتم یعنی هفته دیگه تمومش کنم...

دیگه تو این مدت یه چند جا خونه فامیلا مهمونی رفتیم...اما هنوز یکی دوجا دیگه مونده که باید بریم...یه سفر کوتاه یک روزه رفتیم نوشهر و یک سفر 4 روزه هم رفتیم به مامان باباهامون سر زدیم و برگشتیم...

انصافا حالا که فکر می کنم میبینم از تعطیبلاتم خیلیم بد استفاده نکردم و با وجود همسر که عملا یک روز درمیون کشیک بود بازم کارای خوبی کردیم...

حالا هم فقط ناراحتم که تعطیلاتم داره تموم میشه..هرچند یه جورایی برگشتن به دانشکده و سر کارم خیلیم خوبه اما دوری دوباره از همسر خیلی سخته...

خدا کنه اون اتفاقی که منتظرشم به خیر و خوشی بیفته و مشکلی واسمون پیش نیاد...بازم راضیم به رضای خدا..هرچی که خودش برامون صلاح و خیر بدونه ما راضی هستیم...

[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 18:23 ] [ سپیده ]
من بالاخره برگشتم سر خونه و زندگیم...اگه خدا بخواد یک ماهی می مونم...یه جورایی خیلی خوشحالم...هرچند همه چیز و خونه و طندیگ واسم عجیبه!...خیلی وقته خانم خونه نبودم...اصلا یادم نمیاد خانم خونه چه کارایی میکنه!!...اصلا غذا پختن رو که کلا فراموش کردم...دسر و کیک و شیرینی و اینا بماند!!

از صبح یه کمی هال و آشپزخونه رو جمع و جور کردم ولی هنوز خیلیییییی مونده همه چی جمع بشه!!

الان اومدم نشستم باز پی نوشتن مقاله و کارای درسی...عادت کردم به کارای شخصی انجام دادن..فکر کنم زندگی مشترک کاملا یادم رفته باشه!

راستی راجع به عملم...خدارو شکر به خیر و خوشی گذشت...امید و مامانم پیشم بودن..یه تجربه ی جالب و جدید بود ولی واقعا دلم نمیخواد تکرار بشه..

دکتر هم خیلی بهم تاکید کرد که خدا بهت رحم کرده زود فهمیدی و تخ  مدا نت از بین نرفته...چون یه عالمه چسبندگی حتی به روده ام داده بود!!

همسری طبق معمول کشیکه!...کاش دست از تنبلی بردارم و برم یه کم به خونه زندگیم برسم...

تو این شبای عزیز مارو هم دعا کنید دوست جونا...

[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 19:5 ] [ سپیده ]
آخییییییییییییییییییییییش امتحان ار ت قا رو هم بالاخره دادیم امروز...

خدارو شکر پاس میشم...خیلی خوشحالم که این بار فکری بزرگ فعلا از رو دوشم برداشته شده...

هفته دیگه ولی یه هفته حسابی پرکاره...یه جراحی دارم که می ترسم ازش...ماجراشم اینه که چند وقت پیشا همینجوری واسه معاینه رفته بودم دکتر و دکتر هم سونوگرافی انجام د اد و یهوووو ترسید و گفت این توده ی 10 سانتی چیه تو شکمت؟؟!!

منم !!

بعد خلاصه کلی واسم آزمایش نوشت و MRI... بعد از کلی پشت گوش انداختن به خاطر درسها بالخره رفتم و نتیجه شو گرفتم و خلاصه گفتش یه اند ومت ریوم ا است که یه مقدارم چسبندگی داده و باید عمل بشه!

منم هیچی دیگه...گفتم بعد امتخحان...اونم گفت باشه فقظ هر چی زودتر!

خلاصه اگه خدا بخواد هفته دیگه باید عمل کنم...

خدا کنه امید بتونه واسه عملم بیاد..مامانم هست ولی امید بیاد یه قوت قلب دیگه ست!

دیگه همینا فعلا!

تا بعددددد

[ پنجشنبه پنجم تیر 1393 ] [ 15:22 ] [ سپیده ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من




سپیده و امید

عاشق همدیگه...تا آخر دنیا

موضوعات وب
امکانات وب
  • دانلود فیلم
  • دانلود نرم افزار
  • قالب وبلاگ