تبليغاتX
باغ زندگی
باغ زندگی
نگارش در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط سپیده

سلام به همه ی دوستان گلم....خوبین ایشالله؟؟ آنفلوانزای خوکی که نگرفتین ایشالله؟؟من که... والله حس می کنم دارم آنفلوآنزا می گیرم...آخه از دیروز بدنم درد می کنه و گلوم هم یه جوریه!! خدا رحم کنه!!!

اون امتحان کذایی رو هم دادم...جاتون خالی هیچی نخونده بودم....نمی دونم چرا اصلا حسش نبود درس بخونم....حالا هم واقعا شک دارم توی بخش راهم بدن یا نه!!! اما اگه راه ندن هم بهتره!!چون اینقدر بخش افتضاحی هست که خدا می دونه....اون روز توی بخش واقعا اشکم در اومده بود دیگه...چشمتون روز بد نبینه!! یه خانومی اومده بود 28 ساله...که اصلا مسواک نمیزد!!می گفت چون دوتا بچه کوچیک دارم وقت نمی کنم مسواک بزنم!!! حالا یکی بگه چه ربطی داره!!!! بعد می گفت این سومین باره که واسه جرمگیری میام!! وقتی هم که خواستم بهش آموزش بهداشت بدم گفت خودم بلدم چون باره سومه که اومدم!! گفتم خوب حالا این بار قصدت چیه؟؟ می خوای رعایت کنی یا نه؟؟؟ خندید و گفت: والله...نه!!! اما سعی می کنم روزی یه بارو مسواک بزنم!! حرصم گرفته بود....دهنش رو که باز کرد جرمگیری کنم....دیگه تعریف نمی کنم چه خبر بود چون بازم اون حالت تهوع بهم دست میده و نمی تونم خودمو کنترل کنم!!!!!یه طوری شد حالم که رفتم از استاد اجازه گرفتم و مرخصش کردم چون نمی تونستم واقعا!! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!!! بعدم با حالتی که اشک توی چشام جمع شده بود به خانوم دکتر گفتم دیگه نمیام!!!!بعدم اومدم بیرون و تا یکی دو ساعت حالت تهوع داشتم!!! نمی دونم که من زیادی حساسم یا هرکی جای من بود اینجوری میشد!!!

به هر حال که ببخشید واسه این خاطره ی تهوع آور....

دیگه...دیشب مامان اینا مهمون داشتن....چندین خانواده از اساتید من و امید که دوستان مامان اینا هستن....واسه  دیدن ما اومده بودن....وای وای!! نمی دونین چه بچه های بیش فعالی داشتن!! خدا صبر بده به مادر پدرشون!!!! جاتون خالی خیلی خوش گذشت...امید واسه پاسیوی مامان اینا یه حوض و فواره درست کرده که خیلی ناز شده....حالا عکسشو میذارم واستون....مهمونا هم کلی هلاک این آبنما شده بودن...به طوری که دو سه نفر موقع شام اومدن و دورش نشستن!!!!

 

 

دیگه...مامان امید مشکل قلبی پیدا کرده بودن و چند وقت همه نگرانشون بودیم....قرار بود عمل کنن...اما خدارو شکر بدون عمل و با گذاشتن استنت فعلا مشکل حل شده....خدارو شکر که عمل لازم نداشت و دیروز مرخص شدن و اومدن خونه!

دیگه ...چند روز حالم خیلی گرفته بود و افسرده شده بودم واسه اینکه شنیدم یکی از دوستان نزدیک خانوادگیمون مشکل پیدا کردن و اونم چه مشکلی!!!به ذهن آدم خطور نمی کنه که یه زندگی خوب و عاشقانه و سالم چه جوری ممکنه به نابودی کشیده بشه!!!! جریانش مفصله اما دوس ندارم حتی واسه خودم یاد آوریش کنم ...آخه این چند روز اینقدر غصه خوردم و از شدت ناراحتی شبا خوابم نبرده که نگو!!!!...ازتون خواهش می کنم موقع نمازاتون این خونواده رو از دعای خیرتون فراموش نکنین...شاید خدا بخواد و مشکلشون برطرف شه و زندگیشون به حالت عادی برگرده.....

دیگه...آها یادم اومد...واسه تولد امام رضا که جمعه ی پیش بود امیدم واسم یه هدیه ی خیلی ناز خرید...واییییی...کلی غافلگیر و ذوق زده شدم از دیدنش و اینکه به یادم بوده...یه سرویس گردنبد و دستبند و گوشواره ی قرمز رنگ که مهره های درشت داره توی یه جعبه کادویی خیلی ناااازززز....وای الهی من قربون خوش سلیقگیش برم....جیگر خودمه.....حالا اگه شد عکس اونم میذارم واستون...هرچند عکسش اصلا جلوه و قشنگ خودشو نداره...به خصوص اینکه عکسو با دوربین موبایلم  گرفتم..( چون دوربینمون شارژ نداشت!)

 

 

دیگه....امید امرز کشیکه و کلی سفارش کرده که بشینم درس بخونم...اما فعلا که تا حالا موفق نشدم و کمی به کارای خونه رسیدم و کمی هم روی پروپوزال پایان نامه ام کار کردم و الانم که اینجام!!!  امیدم گفته ظهر میاد پیشم و باز عصر میره...خیلی خوشحالم که لازم نیست زیاد تنها باشم و امیدم میاد....

خوب دیگه برم....

واسم دعا کنین که آنفلوانزا نگرفته باشم!!!

همیشه شاد و موفق باشین

 

به امیدم:

مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت...خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت

من و باد صبا مسکین، دو سرگردان بی حاصل... من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت!

 

( یاد اون عصری که این شعرو واسم اس ام اس کردی بخیر....چقدر انتظار و دوری سخت بود و چقدر به هم رسیدن شیرین!!.....ممنونم به  خاطر تمام خاطره های قشنگی که توی ذهنم باقی گذاشتی!!!...به خاطر تمام لحظه های عاشقی!)

 

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط سپیده

سلام به همه ی دوستان عزیزم....ایشالله که روزای پاییزیتون قشنگ باشه و هر روزتون شاد و پر از موفقیت باشه....روزای ما هم...شکر خدا خوبه....می گذره...زندگیه دیگه! خدارو شکر جاریه....خدا رو شکر سلامتیم...خداروشکر هدف داریم...خداروشکر انگیزه داریم واسه ادامه ی زندگی!

دیروز به امید می گفتم چقدر بده که هی شب میشه و دوباره روز میشه!! آخه تا میایم معنی باهم بودنو بفهمیم شب شده و باید بخوابیم و باز فردا روز جدیدیه که هرکدوم روانه ی محل کار خودمون میشیم و تا برگردیم و به کارامون برسیم باز شب شده و باید بخوابیم!! پس کی باهم باشیم؟؟؟

امیدم گفت: زندگیه دیگه!! روزاش می گذرن...اما ما همدیگه رو داریم....و این خودش قشنگترین نوع زندگیه!!

شایدم راس میگه...قانون زندگی رو که نمیشه عوض کرد! نمیشه شب و روز رو متوقف کرد...و همینطور نمیشه لحظه های دوری رو کمتر کرد!!! اما میشه به داشتن همدیگه دلخوش بود!! میشه به انگیزه ی دیدار دوباره ی همدیگه لحظه های دوری رو پر از شوق دیدار و شور عشق کرد!! شایدم قشنگی زندگی به همینه!! یا شایدم فلسفه ی زندگی!!

نمی دونم...دلم چند روزیه یه طوریه!! نمی دونم چه جوری توصیفش کنم...اما یه جوری تنگه!! واسه چی تنگه نمی دونم؟ اما...یه حالی دارم که خودمم نمی دونم چی می تونه این حالتم رو بهبود ببخشه!...شاید یه تغییر...یا یه اتفاق قشنگ و جدید!..شایدم مثل امید که دلش واسه مسافرت تنگ شده منم دلم مسافرت می خواد و خودم خبر ندارم!

این روزا کمتر درس میخونم...با اینکه بیشتر به امتحان نزدیک میشم و شاید باورتون نشه اگه بگم هنوز یک دور هم نخوندم و اونایی که خوندم هم کاملا سرسری و از روی بی حوصلگی خوندم....کار بدیه می دونم!! منی که به امیدم گیر میدم که چرا درساتو نمی خونی؟؟؟ اما انصافا اون خیلی بهتر از من شده این چند روز....خدایا کمکش کن...نمیدونی خدا که چقدر به کمک تو محتاجیم....خدایا به منم کمک کن که سر عقل بیام و درس بخونم(!)...

امروز مامان اینا مهمون دارن....صبح رفتم کمکشون کردم...هفته آینده هم یه عالمه مهمون دارن...بنده های خدا نمی دونم تا کی باید به خاطر عروسی ما این همه مهمونداری رو تحمل کنن!! من یکی که هیچوقت نمی تونستم از پس این همه مهمون بر بیاام!!!

دیگه فعلا همینا!!! برم که کلی واسه شب کار دارم و باید حمام برم و لباس اتو کنم و از این کارا!!!

امیدوارم همیشه شاد و سالم باشین....

التماس دعا!

 

به امیدم: فکر کنم دوباره همون جوری شدم!! زیاد تر از گنجایش فکر بشری عاشق تو!!!! اما عیب نداره...حاضرم این درد عشق رو تحمل کنم...به پاس داشتنت!!!...همیشه پیش من بمون عزیزترین!

 

پ.ن می دونستین علامت تعجب (!) به نظر من قشنگترین علامت نگارشیه!!!! نظر شما چیه؟؟

نگارش در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط سپیده

این مطلب رو یکی از دوستان واسم ایمیل زده بود..حیفم اومد اینجا نذارمش!!

 

 

نامه ای به همسرم

 

lwv3mfux2unhhi93tbcd.jpg

هم سفر
در اين راه طولاني - که ما بي خبريم
و چون باد مي گذرد
بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند
خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ،  مطلقا يکي
مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

 
==================


sfq90mu1hr1lobxuirob.jpg
 

مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم
يک ساز را،  يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را
و يک شيوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي و روياهامان يکي


=====================


 ahcobmbthwrexiryp68o.jpg
 

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست
و شبيه شدن دال بر کمال نيست بلکه دليل توقف است

 

===============================


r5dhdey679usjkhfm7c5.jpg

 

عزيز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛
واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ،  حجاب برفي قله ي علم کوه ،
رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند
اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق و يکي کافيست

============
 

qbhq0yv6me3tffdpymgx.jpg


عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن

 به معناي تبديل شدن به ديگري نيست
من از عشق زميني حرف مي زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري

=============


 opsoi3kwnfloim51lblq.jpg
 

عزيز من
اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد
بگذار درعين وحدت مستقل باشيم
بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم
بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد


================

e91gnjy1y8l2p7kh7qrq.jpg


بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم
اما نخواهيم که بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند
بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل

===============

h9a0hvocx0bv6dh05p6q.jpg


اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست
سخن از ذره ذره ي وافعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست
بيا بحث کنيم
بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم
بيا کلنجار برويم
اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم

====================


 wda8j9lecr0ugfyidb57.jpg
 

بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،در بسياري زمينه ها،

 تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد
نه پژمردگي و افسردگي و مرگ ،

. حفظ کنيم


======

 

qwy2df91lqyt58xdao15.jpg


من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم
و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم
 بي آنکه قصد تحقير هم را داشته باشيم
عزيز من ! بيا متفاوت باشيم
====================
 

 

o05xl5g9jtha2pviuze4.jpg


 از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده ياد نادر ابراهيمي

شاد باشید

نگارش در تاريخ جمعه یکم آبان 1388 توسط سپیده
برای عزیزترینم که دلتنگشم....

 

بگذار دوست بدارمت

 

 بگذار دوست بدارمت.

 تو مانع نخواهی شد

که اسب مغرور یالش را تکان دهد

ماسه‌ها را لگدمال کند

و در باله‌ی خشمش

هر کجا که خواست برود.

دوستت دارم.

عشقم شانه‌های ظریفت را

بامهربانی میان گردبادش می‌گیرد

شنلی می‌شود که تو را با خود ببرد

خشن‌تر از باد

سیاه‌تر از درونش.

پرزی ریز در مشتِ هذیان

از خوشی می‌گریم

وقتی تو را به خود می‌فشارم ...

"آلن بورن"

 

 

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط سپیده
ای امان از دست این اساتید محترم وظیفه نشناس!! آخه ادم چی بگه...منه بنده خدا از صبح سحر تو این بخشا مشغول مریض دیدن بودم تا ظهر که با کمری خمیده و قلبی آکنده از درد به علت تموم نشدن کارا پاشدم خسته و مونده با سرعت هرچی تمام تر رفتم دو لقمه ناهار خوردم و سریع رفتم کارگاه و بعد از اونجا که صرف نمی کرده برگردم خونه و دوباره بیام همون جا مثل بت دو ساعت نشستم که مثلا جناب استاد تشریف بیارن...استاد هم منت گذاشتن حدود ۱۰-۱۵ نفر از بچه ها رو به مدت یک ساعت علاف فرمودن و بعد که خدمتشون تماس گرفتیم چرا نمیاین؟ می فرمایند که کم هستید و باید بیشتر شید تا بیام...میگیم نه به خدا زیادیم!!! میگه: ا؟ پس حال ندارم بیام باشه هفته بعد!!!!!!!!!!! واقعا کفرم در اومد...آخه استاد که از صبح به خاطر عصب کشی دندون مریض گردن درد نگرفته!!نمی دونه علافی چه درد بدیه!! به هر حال که من دیگه سر کلاسای این درس نمیرم ... حتی اگه مجبور شم حذف کنم!!

بی خیال!! خوبین شماها؟؟

من که هفته آینده ۳۰ فصل امتحان ورود به بخش یکی از درس هامو دارم و با اجازتون هنوز ۷ فصل هم نخوندم!!! امیدم هم طبق معمول کشیکه...پریروز هم کشیک بود...وایییی...جدیدا از شدت ناراحتی و استرس نبودنش وقتی نیست پیشم حالت تهوع و سر درد می گیرم!!

اینم زندگی ما!!

بازم حرف دارما اما نمی خوام بنویسم...ببخشید واسه نوشتن این حرفای بالا!!! باید می نوشتم تا خالی شم !!!

ایشالله که روزای آینده بهتر باشن!!

شاد باشین

درباره وبلاگ

خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من




امید ، متولد 1364دانشجوی پزشکی
سپیده ، متولد 1365 دانشجوی دندانپزشکی

عاشق همدیگه...تا آخر دنیا


موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
قالب وبلاگ