X
تبلیغات
باغ زندگی

باغ زندگی
روزانه های سپیده و امید 
قالب وبلاگ
نويسندگان
دلم تنگ میشه خوب!!

همش دلم تنگ میشه واسه عشقم...

الانم همش دارم هواشناسی رو چک می .نم که کی هوا  خوب میشه و برف و یخبندون نیست بتونم برم پیشش!!

خیلی خنده داره..هیچوقت تو عمرم نشده بود که اینقدر وضعیت آب و هوا واسم مهم باشه و روزی چند بار سایت هواشناسی رو چک کنم!!

خدایا خوب خودت یه فکری به حال ما بکن دیگه...

هرچند بی انصافیه اگه بگم تا حالا به فکرمون نبودی...چون حضور تورو تو تک تک لحظه های زندگیم احساس می کنم خدا جونم...

[ جمعه بیستم دی 1392 ] [ 19:38 ] [ سپیده ]
یه امید تازه تو زندگیمون روشن شده...

خدایا امیدمونو نا امید نکن...

[ پنجشنبه سی ام آبان 1392 ] [ 14:59 ] [ سپیده ]
بازم سپیدم رفت....

عجب روزگاری داریما،خدایا شکرت که عزیزم سالم و خوشحاله....

چی بگم والا

دوستت دارم سپیدم


[ جمعه دهم آبان 1392 ] [ 20:51 ] [ سپیده ]
سلام دوستان عزیزم

عیدتون مبارککککککک

من اومدم بعد از 120 سال!!

داریم روزای دوریمونو میگذرونیم...سخته...به خصوص وقتایی که بعد از 2 هفته همدیگه رو می بینیم و بعد از یکی دو روز باید خداحافظی کنیم...گریه ی آدم در میاد حسابییییی!!!

اما شاید این دوری باعث شده یه معانی از عشق که تا حالا بهشون پی نبرده بودمو بهتر درک کنم...اما...بازم سخته...امان از جدایی!!

الان که نشستم اینجا و دارم می نویسم فقط 3 روزه که عشقمو ندیدم اما هنوز یه عالمه روز دیگه رو باید صبر کنم تا دیدار دوباره ش!!

نمی دونم حکمت خدا چی بوده..اما شایدم همین مساله که هیچ آسایشی بدون سختی و زحمت به دست نمیاد...و نمیاد واقعا!! من سالها تجربه ش کردم!!

الان همه چیز در عین حال که عالیه...خیلی هم سخته!! درس خوندن رو دوس دارم..خوشحالم که دوباره به دانشگاه برگشتم..اونم یه شهر و دانشگهی که همیشه آرزوشو داشتم...خوشحالم که امیدم قبول شده و داره ادامه تحصیل میده...اینم همیشه آرزوم بوده...اما مشکلاتشم نمیشه نادیده گرفت..ما دوباره دانشجو شدیم و واقعا هیچ درآمدی نداریم و اون حقوقی هم که قراره از چند ماه دیگه بهمون بدن علاوه بر اینکه به هیچ جایی نمیرسه نمی تونیم قسزامونم بپردازیم...درسته که خونواده ها قول مساعدت دادن!! اما مگه آسونه تو این دوره زمونه و تو این گرونی و خرجا!!!...دیگه اینکه دوری و راه طولانییییییییی هم یه مساله ی مهم دیگست...هم نمی تونیم همدیگه رو زود به زود ببینیم و هم مسیر طولانیه و به جز اتوبوس هم چیز دیگه ای نداره!!

درسامونم که سختتتتتتت!!!! یعنی میگم سخت نه اینجوریا!! جوری که من هر روز از وقتی از دانشگاه میام دارم میخونم تا آخر شب هنوز کلی عقبم!!! امتحان هم که پشت امتحان...هنوز یک ماه از سال نگذشته 3 تا امتحان دادیم!

تازه یه چیز دیگه هم که هست ماشین نداشتن من اینجاست..مجبورم هر روز یه راهی حدود یک کیلومتر رو پیاده برم و همون قدرم برگردم تا به محل تاکسی خور برسم و برم دانشگاه!

حالا باز من یه چیزی..دلم واسه امیدم می سوزه که یک روز درمیون حدود 31 ساعت کشیکه و تنها 17 ساعت توی هر 48 ساعت استراحت داره و بقیه ی این مدت زمان رو همش بیداره و مریض داره و کار می کنه!

بعدم اینکه من اینجا تو شهر زادگاهم هستم با یه عالمه اقوام و خویشان! اما امید وسط یه جای پرررررررت که هییییییییچ دوست آشنایی نداریم افتاده تک و تنها....خیلی غصه میخورم اما فعلا که چاره ای نیست!!حتی با مهمانی یا انتقالیمونم موافقت نکردن نامردا!!

خلاصه که اینم از زندگی ماست!!!

با این حال خدارو شکر می کنم و درسته که گاهی ناراحت میشم و عذاب می کشم اما خیلی وقتا هم خوشحال و راضیم چون درسم و رشته مو دوس دارم!!

از خدا میخوام خودش که ما رو به اینجا کشونده خودشم کمکمون کنه و تنهامون نذاره که بدون کمکش ما دقیقا هیچیم!!


[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 20:57 ] [ سپیده ]
الان توی خونه نشستم....تو این شهر غریب غریب... خونه مون رو تازه چیدیم...هرچند هنوز خیلی از کارتن ها رو باز نکردیم...و قرار هم نیست که باز کنیم...واسه اینکه یه اتفاقاتی افتاد که همه ی معادلات زندگی ما رو تغییر داد! البته اتفاقات خیر...ولی به هر حال همه برنامه ها عوض شد...

من از هفته ی دیگه دانشجو هستم...یه شهری که 900 کیلومتر با اینجا فاصله داره...یه جای دور دور از امید...اما شهر خودمه! خیلی از اقوام و دوستانم اونجان...اما از عزیزترین افراد زندگیم یعنی همسرم، پدر و مادرم و خواهر و برادرم دورم...

نمی دونم این دوری ما چه حکمتی بوده که خدا برامون مقدر کرده...اما شکرگزارشم به خاطر این همه نعمتی که بر ما تمام کرده...اینکه هر دوتامون امسال قبول شیم چیزی نبود که انتظارشو داشته باشیم...اما خداوند خواست و مارو توی این راه قرار داد...حالا ما موندیم  در عین حالی که خوشحال هستیم با دغدغه های بعدی که متعاقب این قبولی ها به وجود اومده چیکار کنیم...زمان کمی هم نیست 4 سااااااال....

فعلا که با مهمانی یا انتقالی هیچکدوممون هم موافقت نکردن...باید بریم و یه مدت بگدره تا ببینیم چی پیش میاد و خدا چی میخواد...

خداوندا خودمونو به تو سپردیم...تنهامون نذار

[ چهارشنبه بیستم شهریور 1392 ] [ 9:47 ] [ سپیده ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من




سپیده و امید

عاشق همدیگه...تا آخر دنیا

موضوعات وب
امکانات وب
  • دانلود فیلم
  • دانلود نرم افزار
  • قالب وبلاگ