منم خوبم...امیدک هم خوبه....الان کشیکه و منم خونه مامان اینام....
این روزا همه چی خیلیییی بهتره...نمی دونم چرا چند روز واقعا همه ی احساساتم قاطی پاتی شده بود و بد بودم...اما الان خوبم و جز احساس عشق به امیدم چیزی حس نمی کنم!!
خیلی وقت بود تو خونه غذا درست نکرده بود تا اینکه پریشب تصمیم گرفتم واسه تنوع هم که شده چیزی بپزم! واسه امیدم یه لازانیای خوشمزه پختم که کلی ذوق کرد ... فکر کنم حسابی دلش واسه دستپختم تنگ شده بود....دیروزم خونه بودم و یه عدس پلوی حسابی پختم...توی خونه و مشغول پخت و پز و بعد هم ارایش خودم بودم که یهو تلفن زنگ زد...امید بود و گفت هوا خیلی خوبه میای بریم پارک باهم قدم بزنیم؟؟ منم کلی ذوق کردم و موافقت کردم و گفت آماده شو میام دنبالت...منم غذا رو آماده کردم و امیدم اومد و باهم رفتیم پارک...پفک هم خریدیم که تو پارک بخوریم باهم!( گفته بودم که هلاک پفکم!!!) ...هوای خیلی خوبی بود و رفتیم کنار دریچه و حرف زدیم و از باهم بودن کلی لذت بردیم...بعدم امید از ارایش صورتم تعریف کرد و بعد هم رفتیم و باهم چندتا لوازم ارایشی و از این جور چیز میزا خریدیم...یه خط چشم اکلیلی آبیم گرفتم که خودم هلاکشم..اما امید میگه صورتت حالت مصنوعی پیدا می کنه!!
...اما کلی خودم ذوقشو دارم!
دیگه...اومدیم خونه و دستپخت سپیده خانومو خوردیم که بیشترش به ته دیگ تبدیل شده بود!!( آخه بیچاره ۲.۵ ساعت مشغول دم شدن بود!)...اما جاتون خالی خیلی چسبید...
تازگیها بیماری زیاد خوابیدن گرفتیم!! شنیده بودم تو فصل بهار آدم اینجوری میشه اما نمی دونستیم دیگه نزدیک زمستون هم آدم اینقدر خوشخواب میشه!! فکر کنم کم کم دارم مثل خرس قطبی به خواب زمستونی فرو میرم!!!!( خدا رحم کنه درس خوندن واسه امتحانامو با این همه خواب آلودگی!!)
خلاصه شب هم کلی شیرینی خوشمزه ( تارت آناناس و پای سیب ) که خودم هلاکشم گرفتیم و رفتیم خونه بابا اینا و با اونا بودیم...دادشم هم اومده بود از دانشگاه و خلاصه خیلی خوب بود دور هم بودیم...
امروزم که امیدی رفته بیمارستان و من پاشدم اومدم اینجا که مثلا درس بخونم!! اما به جز یه فصل از یه کتب کمه اونم به زور خوندم دیگه کاری از پیش نبردم!!!
واییییی...خدا وکیلی چقدر حرف زدما!!! وقتی شروع کردم به نوشتن نمی دونستم اینقدر حرف دارم!!!![]()
خوب دیگه فهلن برم!!
همیشه شاد باشین و روزاتون پر از شور عشق و موفقیت!![]()
پ.ن به امیدم: ۱۰۰ تا بوس چاق و چله رو لپت! جیگرتو![]()
![]()
![]()
پ.ن ۲ الان داستان اشناییمونو خوندم....واییییی...یادش بخیر...یهو چه حالی شدما...انگار تمام خاطرات اون روزا جلوی چشمام رژه رفتن....چه خوب شد که نوشتمشون!! وگرنه خیلی لحظه ها و حرفا و حس ها رو فراموش می کردم....
خدایا...به خاطر این همه خاطرات شیرین شکر....![]()
ادامه مطلب...
دوس دارم این پستو شبیه تلگراف بنویسم!!!!![]()
۱-این روزا حالم خیلی خوبه...احساس می کنم ۱۰۰۰ بار بیشتر از همیشه عاشقم!!
۲-امتحانمم که پاس شدم و واقعا خوشحالم!![]()
۳-یه طرح تحقیقاتیمو هم تموم کردم و پایان کارشم نوشتم![]()
۴-در تدارک برگزاری یه کنگره تو دانشگاهمون هستیم....آخ جوووووووون کنگره!!!!!
۵-امیدم هم خوبه...مشغول بخش و کشیکاشه....کاش وقت بیشتری واسه درس خوندن داشت![]()
۶-چند شب پیش مامان بابای امید و مامان بابای من اومدن خونه مون...خیلی خوش گذشت جای همگی خالی...
۷-دلم مسافرت میخوااااااااااااااد!
۸- دیگه حرف زدنم نمیاد!!! نمی دونم را بیخود آپ کردم!!!!![]()
۹-شرمنده چشماتون واسه خوندن این پست خنک!!!![]()
۱۰-شاد باشین![]()
![]()
این شعر از فریدون مشیری تقدیم به شما...
هيچ و باد است جهان؟
گفتي و باور كردي!؟
كاش، يك روز، به اندازه «هيچ»
غم بيهوده نميخوردي!
كاش، يك لحظه، به سرمستي باد
شاد و آزاد به سر ميبردي!
به امیدم: خودت که بهتر از هر کی می دونی....توی این لحظه بیشتر از هرچی آغوش گرمتو کم دارم!
مواظب خودتو مریضات باش! منم مواظب خودم هستم تا تو بیای پیشم و مواظبم باشی....
دوستت دارم!![]()
سلام به همه ی دوستان گلم....خوبین ایشالله؟؟ آنفلوانزای خوکی که نگرفتین ایشالله؟؟من که... والله حس می کنم دارم آنفلوآنزا می گیرم...آخه از دیروز بدنم درد می کنه و گلوم هم یه جوریه!! خدا رحم کنه!!!![]()
![]()
اون امتحان کذایی رو هم دادم...جاتون خالی هیچی نخونده بودم....نمی دونم چرا اصلا حسش نبود درس بخونم
....حالا هم واقعا شک دارم توی بخش راهم بدن یا نه!!! اما اگه راه ندن هم بهتره!!چون اینقدر بخش افتضاحی هست که خدا می دونه....اون روز توی بخش واقعا اشکم در اومده بود دیگه...چشمتون روز بد نبینه!! یه خانومی اومده بود 28 ساله...که اصلا مسواک نمیزد!!می گفت چون دوتا بچه کوچیک دارم وقت نمی کنم مسواک بزنم!!! حالا یکی بگه چه ربطی داره!!!! بعد می گفت این سومین باره که واسه جرمگیری میام!! وقتی هم که خواستم بهش آموزش بهداشت بدم گفت خودم بلدم چون باره سومه که اومدم!! گفتم خوب حالا این بار قصدت چیه؟؟ می خوای رعایت کنی یا نه؟؟؟ خندید و گفت: والله...نه!!! اما سعی می کنم روزی یه بارو مسواک بزنم!! حرصم گرفته بود....دهنش رو که باز کرد جرمگیری کنم....دیگه تعریف نمی کنم چه خبر بود چون بازم اون حالت تهوع بهم دست میده و نمی تونم خودمو کنترل کنم!!!!!![]()
یه طوری شد حالم که رفتم از استاد اجازه گرفتم و مرخصش کردم چون نمی تونستم واقعا!! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!!! بعدم با حالتی که اشک توی چشام جمع شده بود به خانوم دکتر گفتم دیگه نمیام!!!!بعدم اومدم بیرون و تا یکی دو ساعت حالت تهوع داشتم!!! نمی دونم که من زیادی حساسم یا هرکی جای من بود اینجوری میشد!!!![]()
به هر حال که ببخشید واسه این خاطره ی تهوع آور....
دیگه...دیشب مامان اینا مهمون داشتن....چندین خانواده از اساتید من و امید که دوستان مامان اینا هستن....واسه دیدن ما اومده بودن....وای وای!! نمی دونین چه بچه های بیش فعالی داشتن!! خدا صبر بده به مادر پدرشون!!!! جاتون خالی خیلی خوش گذشت...امید واسه پاسیوی مامان اینا یه حوض و فواره درست کرده که خیلی ناز شده....حالا عکسشو میذارم واستون....مهمونا هم کلی هلاک این آبنما شده بودن...به طوری که دو سه نفر موقع شام اومدن و دورش نشستن!!!!
![]()
دیگه...مامان امید مشکل قلبی پیدا کرده بودن و چند وقت همه نگرانشون بودیم....قرار بود عمل کنن...اما خدارو شکر بدون عمل و با گذاشتن استنت فعلا مشکل حل شده....خدارو شکر که عمل لازم نداشت و دیروز مرخص شدن و اومدن خونه!
دیگه ...چند روز حالم خیلی گرفته بود و افسرده شده بودم واسه اینکه شنیدم یکی از دوستان نزدیک خانوادگیمون مشکل پیدا کردن و اونم چه مشکلی!!!به ذهن آدم خطور نمی کنه که یه زندگی خوب و عاشقانه و سالم چه جوری ممکنه به نابودی کشیده بشه!!!! جریانش مفصله اما دوس ندارم حتی واسه خودم یاد آوریش کنم ...آخه این چند روز اینقدر غصه خوردم و از شدت ناراحتی شبا خوابم نبرده که نگو!!!!...ازتون خواهش می کنم موقع نمازاتون این خونواده رو از دعای خیرتون فراموش نکنین...شاید خدا بخواد و مشکلشون برطرف شه و زندگیشون به حالت عادی برگرده.....
دیگه...آها یادم اومد...واسه تولد امام رضا که جمعه ی پیش بود امیدم واسم یه هدیه ی خیلی ناز خرید...واییییی...کلی غافلگیر و ذوق زده شدم از دیدنش و اینکه به یادم بوده...یه سرویس گردنبد و دستبند و گوشواره ی قرمز رنگ که مهره های درشت داره توی یه جعبه کادویی خیلی ناااازززز....وای الهی من قربون خوش سلیقگیش برم....جیگر خودمه.....حالا اگه شد عکس اونم میذارم واستون...هرچند عکسش اصلا جلوه و قشنگ خودشو نداره...به خصوص اینکه عکسو با دوربین موبایلم گرفتم..( چون دوربینمون شارژ نداشت!)
![]()
دیگه....امید امرز کشیکه و کلی سفارش کرده که بشینم درس بخونم...اما فعلا که تا حالا موفق نشدم و کمی به کارای خونه رسیدم و کمی هم روی پروپوزال پایان نامه ام کار کردم و الانم که اینجام!!! امیدم گفته ظهر میاد پیشم و باز عصر میره...خیلی خوشحالم که لازم نیست زیاد تنها باشم و امیدم میاد....
خوب دیگه برم....
واسم دعا کنین که آنفلوانزا نگرفته باشم!!!
همیشه شاد و موفق باشین![]()
![]()
به امیدم:
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت...خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
من و باد صبا مسکین، دو سرگردان بی حاصل... من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت!
( یاد اون عصری که این شعرو واسم اس ام اس کردی بخیر....چقدر انتظار و دوری سخت بود و چقدر به هم رسیدن شیرین!!.....ممنونم به خاطر تمام خاطره های قشنگی که توی ذهنم باقی گذاشتی!!!...به خاطر تمام لحظه های عاشقی!)
سلام به همه ی دوستان عزیزم....ایشالله که روزای پاییزیتون قشنگ باشه و هر روزتون شاد و پر از موفقیت باشه....روزای ما هم...شکر خدا خوبه....می گذره...زندگیه دیگه! خدارو شکر جاریه....خدا رو شکر سلامتیم...خداروشکر هدف داریم...خداروشکر انگیزه داریم واسه ادامه ی زندگی!
دیروز به امید می گفتم چقدر بده که هی شب میشه و دوباره روز میشه!! آخه تا میایم معنی باهم بودنو بفهمیم شب شده و باید بخوابیم و باز فردا روز جدیدیه که هرکدوم روانه ی محل کار خودمون میشیم و تا برگردیم و به کارامون برسیم باز شب شده و باید بخوابیم!! پس کی باهم باشیم؟؟؟
امیدم گفت: زندگیه دیگه!! روزاش می گذرن...اما ما همدیگه رو داریم....و این خودش قشنگترین نوع زندگیه!!
شایدم راس میگه...قانون زندگی رو که نمیشه عوض کرد! نمیشه شب و روز رو متوقف کرد...و همینطور نمیشه لحظه های دوری رو کمتر کرد!!! اما میشه به داشتن همدیگه دلخوش بود!! میشه به انگیزه ی دیدار دوباره ی همدیگه لحظه های دوری رو پر از شوق دیدار و شور عشق کرد!! شایدم قشنگی زندگی به همینه!! یا شایدم فلسفه ی زندگی!!
نمی دونم...دلم چند روزیه یه طوریه!! نمی دونم چه جوری توصیفش کنم...اما یه جوری تنگه!! واسه چی تنگه نمی دونم؟ اما...یه حالی دارم که خودمم نمی دونم چی می تونه این حالتم رو بهبود ببخشه!...شاید یه تغییر...یا یه اتفاق قشنگ و جدید!..شایدم مثل امید که دلش واسه مسافرت تنگ شده منم دلم مسافرت می خواد و خودم خبر ندارم!
این روزا کمتر درس میخونم...با اینکه بیشتر به امتحان نزدیک میشم و شاید باورتون نشه اگه بگم هنوز یک دور هم نخوندم و اونایی که خوندم هم کاملا سرسری و از روی بی حوصلگی خوندم....کار بدیه می دونم!! منی که به امیدم گیر میدم که چرا درساتو نمی خونی؟؟؟ اما انصافا اون خیلی بهتر از من شده این چند روز....خدایا کمکش کن...نمیدونی خدا که چقدر به کمک تو محتاجیم....خدایا به منم کمک کن که سر عقل بیام و درس بخونم(!)...
امروز مامان اینا مهمون دارن....صبح رفتم کمکشون کردم...هفته آینده هم یه عالمه مهمون دارن...بنده های خدا نمی دونم تا کی باید به خاطر عروسی ما این همه مهمونداری رو تحمل کنن!! من یکی که هیچوقت نمی تونستم از پس این همه مهمون بر بیاام!!!
دیگه فعلا همینا!!! برم که کلی واسه شب کار دارم و باید حمام برم و لباس اتو کنم و از این کارا!!!
امیدوارم همیشه شاد و سالم باشین....
التماس دعا!![]()
به امیدم: فکر کنم دوباره همون جوری شدم!! زیاد تر از گنجایش فکر بشری عاشق تو!!!! اما عیب نداره...حاضرم این درد عشق رو تحمل کنم...به پاس داشتنت!!!...همیشه پیش من بمون عزیزترین!
پ.ن می دونستین علامت تعجب (!) به نظر من قشنگترین علامت نگارشیه!!!! نظر شما چیه؟؟

